
خبر به دور تــــرین نقطه ی جــــــــهان برسد:
نخــواست او به مـــــن خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو بــاشــد، به دیگران برسد؟
چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتــــــــــی کسی از راه ناگهان برسد،...
...
خدا کند کـــــــه... نه! نفرین نمیکنم که مباد!
به اوـ که عاشــــق او بوده ام ـ زیــــــان برسد
خدا کند فقط ایـــــن عشق از ســـــــــرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد.

غزل سروده ی زنده یاد، نجمه زارع است.
مثل شاهی زندیمُ، وَلا زخمیست کُل ِ لارُم...
بسیُم او ری بُنَه، هلُم جون سپارُم...
بعد چَن سال،عُده کُرد دیدار جُدُیی...
مو تیَم، تیَه رهَ، بلکی که تو اُیی...


خرفت خانه های شوشتر، بهار ۱۳۸۷
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار(۱)
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود...
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم!
رویی شکفت چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو!
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه ی مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم، با شور و التهاب
دیدم سراب بود...
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او؟

شعر از هوشنگ ابتهاج است.
خود را اگر چـــه سخت نـــــگه داری از گناه
گاهی شرایطی اســـت که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن اســت که با برق یک نگاه
بر دوش تو نهاده شـــــــــــــود باری از گناه
گفتم گناه کردم اگـــــر عاشــقت شـدم...
گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گــــناه!!
...
سخت است اینکه دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس کشیدن اجــــــــــباری، از گناه
بالا گرفته ام سر خـود را اگر چـــــه عشق
یک عمر ریخت بر ســــــــــرم آواری از گناه
دارند پیله هــــــــــــــای دلم درد میکشند
باید دو باره زاده شــــــوم ـ عاری از گناه ـ

غزل از زنده یاد خانم نجمه زارع است.
ای دل من! گرچه در این روزگار،
جامه ی رنگین نمی پوشی بکام،
باده ی رنگین نمی نــوشی ز جام...
نقل و سبزه در مـــــیان سفره نیست،
جامت از آن می که میباید، تهی است...
ای دریـغ از تو اـگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از مـــن، اگر مستم نسازد آفتاب!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ،
هفت رنــگش میشود هفتاد رنــگ...
