هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک...
سر چشمان سفر کرده به دریای جنون
مانده در پرده ی آن قـــلب اهـــوراییتان!
چه قشنگ است فروغ دل دریاییتان...
توی خونه، جای بازی، واسه ی آفتاب و آب بود.
پر نور، واسه بیداری!
پر سایه، واسه خواب بود...
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد...
بفرمایید!
سرد میشود!
چیز قابل داری نیست...
نخستین باران پاییزی...
آه، عابر پیاده بودنم هوس است!