...
سلام علی جان...
با اینکه باورم نمیشه که باید برای اینکه به خاطرت بیام, به جزئیاتی از این دست اشاره کنم، اما ناگزبر این کار رو خواهم کرد و توضیح خواهم داد چرا که این جور که پیداست، روزگار بسیار بی انصاف تر از اوونیه که ما تصور میکنیم و گویا این سخن که گفته اند" از دل برود هر آنکه از دیده برفت" اندکی بیشتر از یک شعر یا ضرب المثل ساده تو زندگی آدمها مصداق داره.
یک- اسمم م. و فامیلم پ. هست ( خوشحالم که دست کم این یک قلم رو از روی پروفایلم به خاطر سپردی!)
دو-پدرم در زمان حیاتش، هنگامی که در راه آهن اندیمشک کار میکرد، همکار و دوست صمیمی عموی شما بود و به واسطهی این دوستی با پدر شما هم دوستی و ارتباط داشت و این دو کاملا همدیگه رو میشناختن.
سه-پسر عمهی من، ح. و. همسایهی دیوار به دیوار شما بود و رقاقت من و شما هم به واسطهی این سر گرفت که ما در زمان جنگ مدتی در همسایگی شما، و همراه خالهام و پسر عمهام زندگی کردیم. و بعد از اون هم مرتب از اهواز به اندیمشک میومدیم و دائم همدیگه رو میدیدم...
چهار-س. خانم, خواهر بزرگتر شما، دوست صمیمی م.، دختر عمهی من بود، و شبهای تابستون، ساعتهای متوالی رو پشت بوم های بدون دیوار خونه های اون محله قدم میزدن و با هم صحبت میکردن.
پنج- من عاشق دوچرخهی کمک فنر دار تو بودم و تو عاشق تفنگ بادی من و وجه مشترک هر دوی ما هم تیر و کمون هایی بود که با کش دور دستکش های آشپزخونه درست میکردیم و و توی همون کانال فاضل آب با اون ها به شکار قورباقه های بی نوا می پرداختیم!
شش- هرگز فراموش نمی کنم که پدرت برات یه صندوق چوبی خیلی ظریف ساخنه بود که دقیقا روی سطح بالایی اون شکافی مثل شکاف قلک وجود داشت که تو پولهایی رو که از بابا میگرفتی توی اون جمع میکردی و گاهی هم پیچ های درب قلک رو باز میکردی و به وجوه اون ناخنک میزدی!
هفت- اخرین باری که همدیگه رو بعد از سالها دیدیم، ملاقات کوتاهی بود که در مراسم عروسی رض. خواهر م. داشتیم و متاسفانه بعذ از اون دیگه هرگز نتونستم ببینمت تا اون که شنیدم به آلمان مهاجرت کردی.
هشت- هرگز فراموش نمی کنم که علی آقای بی وفا و کم حافظهی ما عاشق دخترکی از اهل محل شده بود که خونه شون در مجاورت مغازهی آقای غفوری بود. اگه اشتباه نکنم اسم دخترک سوسن بود... و ما هر شب در عالم بچگی، از روی پشت بوم های بی دیوار، با تفنگ بادی من به در آهنی خونهی دخترک شلیک میکردیم تا شاید صدای اصابت ساچمهی تفنگ بادی به در، توجه دخترک رو جلب کنه و اونو دم در بکشونه تا علی آقای قصهی ما از فاصلهای به وسعت عرض خیابون بخشداری و در دل شب سیاه و تاریک چشمش به دیدن جمال معشوق!! روشن بشه اما صدای اصابت تیر به در آهنی اونقدر ضعیف بود که هرگز دخترک نشنید و در رو بر روی چشمان مشتاق علی آقا باز نکرد!
نه- اگه بعد از دادن همهی این نشونه ها باز هم رفیق غربت نشین ما من رو به خاطر نمیاره چاره ای باقی نمی مونه جز اینکه زحمت رو کم و به مرور همین قدر از خاطرات اون روزگار بی بازگشت بسنده کنم.
با اینکه باورم نمیشه که باید برای اینکه به خاطرت بیام, به جزئیاتی از این دست اشاره کنم، اما ناگزبر این کار رو خواهم کرد و توضیح خواهم داد چرا که این جور که پیداست، روزگار بسیار بی انصاف تر از اوونیه که ما تصور میکنیم و گویا این سخن که گفته اند" از دل برود هر آنکه از دیده برفت" اندکی بیشتر از یک شعر یا ضرب المثل ساده تو زندگی آدمها مصداق داره.
یک- اسمم م. و فامیلم پ. هست ( خوشحالم که دست کم این یک قلم رو از روی پروفایلم به خاطر سپردی!)
دو-پدرم در زمان حیاتش، هنگامی که در راه آهن اندیمشک کار میکرد، همکار و دوست صمیمی عموی شما بود و به واسطهی این دوستی با پدر شما هم دوستی و ارتباط داشت و این دو کاملا همدیگه رو میشناختن.
سه-پسر عمهی من، ح. و. همسایهی دیوار به دیوار شما بود و رقاقت من و شما هم به واسطهی این سر گرفت که ما در زمان جنگ مدتی در همسایگی شما، و همراه خالهام و پسر عمهام زندگی کردیم. و بعد از اون هم مرتب از اهواز به اندیمشک میومدیم و دائم همدیگه رو میدیدم...
چهار-س. خانم, خواهر بزرگتر شما، دوست صمیمی م.، دختر عمهی من بود، و شبهای تابستون، ساعتهای متوالی رو پشت بوم های بدون دیوار خونه های اون محله قدم میزدن و با هم صحبت میکردن.
پنج- من عاشق دوچرخهی کمک فنر دار تو بودم و تو عاشق تفنگ بادی من و وجه مشترک هر دوی ما هم تیر و کمون هایی بود که با کش دور دستکش های آشپزخونه درست میکردیم و و توی همون کانال فاضل آب با اون ها به شکار قورباقه های بی نوا می پرداختیم!
شش- هرگز فراموش نمی کنم که پدرت برات یه صندوق چوبی خیلی ظریف ساخنه بود که دقیقا روی سطح بالایی اون شکافی مثل شکاف قلک وجود داشت که تو پولهایی رو که از بابا میگرفتی توی اون جمع میکردی و گاهی هم پیچ های درب قلک رو باز میکردی و به وجوه اون ناخنک میزدی!
هفت- اخرین باری که همدیگه رو بعد از سالها دیدیم، ملاقات کوتاهی بود که در مراسم عروسی رض. خواهر م. داشتیم و متاسفانه بعذ از اون دیگه هرگز نتونستم ببینمت تا اون که شنیدم به آلمان مهاجرت کردی.
هشت- هرگز فراموش نمی کنم که علی آقای بی وفا و کم حافظهی ما عاشق دخترکی از اهل محل شده بود که خونه شون در مجاورت مغازهی آقای غفوری بود. اگه اشتباه نکنم اسم دخترک سوسن بود... و ما هر شب در عالم بچگی، از روی پشت بوم های بی دیوار، با تفنگ بادی من به در آهنی خونهی دخترک شلیک میکردیم تا شاید صدای اصابت ساچمهی تفنگ بادی به در، توجه دخترک رو جلب کنه و اونو دم در بکشونه تا علی آقای قصهی ما از فاصلهای به وسعت عرض خیابون بخشداری و در دل شب سیاه و تاریک چشمش به دیدن جمال معشوق!! روشن بشه اما صدای اصابت تیر به در آهنی اونقدر ضعیف بود که هرگز دخترک نشنید و در رو بر روی چشمان مشتاق علی آقا باز نکرد!
نه- اگه بعد از دادن همهی این نشونه ها باز هم رفیق غربت نشین ما من رو به خاطر نمیاره چاره ای باقی نمی مونه جز اینکه زحمت رو کم و به مرور همین قدر از خاطرات اون روزگار بی بازگشت بسنده کنم.
ده- می بوسمت...
+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 0:41  توسط رنگينك
|
